خرید بک لینک
اینکه با کسی دردی ، دلی کنی و آن کس جواب بدهد... یا حتی ندهد که هنر نیست! طرف بیدار ، حی و حاظر حدوث بنشستگی کند و حدیث پَرکندگی گویی؟ برو آقاجان! این مصداق زرشک است! طرف اندیشندگی میکند... تو از دل میحرفی؟ ببند! برو سفره را جایی باز کن که هم سفره ات سهم تو را هم دولپی میبلعد... آخر تو را با متعارف چهکار؟ طرف زل زده در چشمانت زارت و زارت دروغ بلغور میکند تو هم عینهو این برادران یک تخته کم دار میزلی در چشمانش و میلبخندی؟ خدا عقلت را بستاند جوانک! برو با آن دلت را بدرد که خور خوران خوابش طاق فلک را به ملک سپرده نه آنکه حساب فلک و ملک و چرخ و بار و بندیلش را تا قران آخر کرده! برو... برو... اینجا جای پهناندن بسات نیست! خدا روزیت را جای دیگر بحوالاناد! یاعلی مددی! و تتلق... تتلق... تتلقاهم الملائکة...؟ #لا_مخالطب_له #پیک_مرا_دهید_که_کرواتم_شل_گشت! #دست_بست_بست_دست

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:47

بینیم گرفته...

شایط بی ربد

ولی دلم هم...

شایت طر بیربد

ولی هوا هم!

حالم هم!


برای همین

این بازی مزحک را ادامه نمیدهم!

شایت

همین ادامه ندادن هم بیربد باشط!

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:47

چند خط درد و دل یک من! از وقتی کچرپات را دیدم خیال کردم خیلی شبیه هستیم... کچرپات دنیایی متفاوت از دنیا داشت من دنیایی متفاوت... کچرپات دنیای مرا نمیشناخت من دنیای او را.. کچرپات خیلی لطیف مینمود من اما نه... (شباهتمان در این بود که هر دو متفاوت از دیگری بودیم!) کچرپات از آنچه به او متعلق نبود دلکنده بود... آنچه به من متعلق نبود من از آن! کچرپات ، جگرتل بود من هم جگرتل بودم! شب ها برخی اوقات مینشستیم به شاپارتاژ گفتن... روز ها هم... او میدرازید... یا من... کچرپات ، پولورتیسِ خوبی بود! من هم سعی داشتم پولورتیسِ خوبی شوم... کچرپات را دوست دارم حتی اگر دنیای جگرتلیاش ، سمکلن تر از دنیای من باشد! پن-دار غار غار غار...

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:47

شده اند گاتهام...

و به دنبال خفاشمردی سایهخواب...


غافل از اینکه...

انجمن سایه ها...

سایه های خودشانند...

سایه های پارلماننشینانشانند...


#پارلمان_سایه_ها



پ.ن: بتمن دیده هاش!

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:47

و دوباره قلمرو من... شروع میکند به طلوع! من و او... من او... من ، او... دو شروع اما یک پایان خوش... -نه نه! کلیشه ای شد... کات میدهم و میروم روی همان مبل تو دلش برو ی کنج اتاقم دست هایم را در مو های به هم ریخته ام میکنم و... چشم هایم فشرده میشوند... این باگ لعنتی ذهن من است! این باگ کلیشه وار کلیشه ها... از روی مبل بر میخیزم لباس میپوشم و غرق میشوم در انبوه باد های تاریک خوش خاطره! آنجا که مه همه جا را وضوح بخشیده... و پرتو های تاریکی روشنایی را سوراخ سوراخ کرده اند... و این ماه است که میتابد.. مثل شب تاریک... و مثل روز ترسو... شب نمیرود! دیفالتاً میماند... و روز.. این گستاخ ماه نشناس... چطور به خود جرئت میدهد؟ با یک جقله ستاره بیاید و جلوی یکه تاز سینمای کیهان را بگیرد؟ صد تا گنده تر از این جقله ها را یکجا زمینگیر کردهایم... به طوری که التماس ماه را میکنند برای اندکی بازی در کنارش... ندیدی؟ اخبار گو میگفت فلان شب ، ونوس در کنار ماه رویت میشود؟ +و من غرق در تاریکی هراسناکِ... -کات! جمع کن آقا کلیشه پشت کلیشه! و دوباره آغوش گرم مبل تو دلش برو! ع.ن: عکس از من نیست!

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:47

بوم!

ماننده ترکیدن جایی ، چیزی...

بوم!

مانند نقاشْ پناهی...

بوم!

رنگی... مانند نقاشی...

رنگی... مانند بازگشتچیزی...


الحاصل اینکه...

بوم!

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:47

درست است که همه رفتنی هستند!

اما در داستان اربعین...

ما هم رفتنی شدیم...


دعا کنید که کربلایی هم بشویم

و حلال بفرمایید این ماشی ناشی را...

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:47

فکر میکنم... بزرگترین مشکل مردم ایران یا بهتر بگویم جهان... این است که هدف ندارند... و همینطور انگیزه! ببینید... انسان بی هدف بی تشابه به مرده نیست! فقط مرده ، نمیخورد و همیشه خواب است! هدف است که میگوید چه باید کرد! اختیارِ انسان را اجبارا مختار میکند! برای انقلاب برای انتخابات دیدیم که هدف چه میکند!؟ فیلم هایش را دیدهایم... اول خودمان هدف داشته باشیم... هدف... آرمان... همان که یک عمر از آن میترسانندمان... شعار! البته با پشتوانه عقل... از نوع معادش! نه معاش... عقل معاش میگوید که شب موقع خفتن است و... اما عقل معاد...! بگذریم... برویم بازیمان را کنیم! لهوی... لعبی... یاهدف! پ.ن: اربعین هم دوباره همین را نشان داد... ع.ن: عکس از من نی!

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:47

و دنیایی که در آن امام بإمامد آنجاییست که در آن انسان ها دنبال کار بگردند که وظیفه خود را انجام داده باشند... رزق را در دستان خدا ببینند... کار در اسلام برای امرار معاش است نه پول در آوردن! میان این دو فرق بگذاریم... امرار معاش یعنی روزی به دست بیاوریم و پول یعنی قدرت! امرار معاش بیتوقع میکند انسان را و پول ، حریص... امرار معاش را به چشم اخروی میبینیم پول را دنیوی! این اصطلاحاتند که آرام آرام ما را دور زده اند و با اسم بازی با کلمات ما را خواب نگه داشته اند که بیدار نشویم... نمونه دیگرش امام و رهبر... جامعه و امت... دموکراسی و جمهوری... و... بگذاریم امام بامامد!

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:47

بسمه النور...


سه...

سه روز...

سه روز میهمانم...

خودش گفته گنهکاران بیایند...

لذا میرویم!


اگر بازگشتم که هیچ

وگرنه...

شما باز میگردید!


التماس دعا...واقعی!

یاعلی مددی...

یاهو!

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 7:21

بله! اعتراف میکنم... اینکه نمینویسم نه به این علت که ندارم! که دارم! حتی میتوان گفت روزانه هم دارم... هر روز... بلکه هر ساعت... کلماتی به ذهن من می آیند... حتی لقمه هم میگیرمشان... گاهی پشتِ درِ چشم هام هم میرسند و گاهیتر به چشم هام هم می آیند! اما... اینکه آن ها را سوار بر خطوط نور از نگاه به کاغ

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 0:11

یعقوب نبی (علیه و علی نبینا آلاف تحیة و الثنا)

منتظر بود...


اما

زمانی به وصال رسید که رفت!

تا آن دم که در کلبه ی احزان نشست

یوسفش را ندید...


حرکت لازمه ی وصال است!

و سکون ، کفر میآورد...

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 0:11

امروز پرید! امروز پوتینش را پوشید... امروز فکه را مال خود کرده بود و مکه را مال دیگران... آمده بود... نبودم... رفته بود! شاید... شاید دیدارمان به قیامت شده باشد! خدا را چه دیدی... اما مطمئنم که هر روز صبح میآید... می نشیند بالای سر تک تک ما و اینکه نمیبینیمش برای این است که ما خوابیم… نیستیم… نه ا

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 0:11

دیالوگ فیلم بادیگار... سحر: من فقط اینو میدونم که نه میخوام و نه میتونم مثل مادرت باشم میثم: میرسونمت سحر: نمیخوای قهوت رو تموم کنی؟ میثم: نه ، دلم برای مادرم تنگ شده! پ.ن: هیچ عشقی ، عشق اول نمیشه مخصوصا که اولین کسی هم باشه که دیدیمش! پ.ن: شهادت ، یعنی قطععلقه هم برای آنکه م

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 0:11

و خود مدارا کن با آنکه صفتش مدارا بود! : مهندس و کارگر آلمانی چه میداند هیات امام حسین و بیمه ی ابوالفضل و بیمهی جون و دستِ باوضو یعنی چه. ماشینهام را صفر میفرستم پیش درویش مکانیک، تا پیچشان را بازکند و دوباره باوضو ببندد، با نفس حقش سفت کند پیچها را از سر… از کارخانه ی آلمانیش بپرسی هیچ خاصیت

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 0:11

متاسفانه علاوه بر شعور شهادت ، لیاقتش رو هم نداشتیم

الحاصل اینکه هنوز #زنده نگشته ایم!


لهذا سلام علیکم...

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 5:32

بعد از (الکی مثلا) کلی دعا و مناجات

ذکری که گرفتم این شد:


الهم تاب تاب عباسی...




شاید بعد ها نوشتم که چگونه این ذکر موثر استخراج شد...


برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 5:32

شرمنده!

خشکیده!

چشمه را میگویم!

خزئبل پرانمان خراب گشته...

لذا تقاضا میگردد که...


حتا تقاضایی هم نمیگردد!



نمی آید دیگر!

جالب است!

همین نمیآید ، میآید!

که همان بهتر که نمیآمد...


فعلا...

شاید لختی دیگر آمد!

تا آمدنش ، نمیآیم!

یعنی نمیآید!


چه میگویم؟

یاعلی!

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 5:32

برای لذت بردن...

نیاز به تحصیل است

و تحصیل حاصل محال…

دریغا که در دارایی دنبال لذتیم

و لذت را ندار ها میچشند

هرچه ندار تر ، لذتمند تر!



پ.ن: توی حیاط کت رپی دوشم بود و هوا سرد…

به محض اینکه پوشیدمش یادم افتاد چقدر نیا لذت مند است!


پ.ن: بفهمیم لیلا نیاز داریم!


پ.ن: راستی! عیدتون مبارک!

هرچند هر لحظه نو میشویم...

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 19:56

صفحه بندی